عکس های جدیدی که از نسرین ستوده و همسرش در دادگاه، منتشر شده از اون عکس هاییه که مسیر تاریخ رو عوض می کنه

نسرین ستوده
30 مه11 سپتامبر
11 سپتامبرامسال بحث 11 سپتامبر بعد از 9 سال دوباره برای بخشی از جهان داغ شده و این بار طرف دیگر ماجرا یعنی مسلمان ها معترضند. در مورد این مساله نمی خوام که تو این پست چیزی بنویسم چون ناگفته موضع من و مسلما اغلب -اگر نه همه- خوانندگان این وبلاگ مشخص هست. در عین حال پیشنهاد می کنم سری به صفحه طرفداران این سنت نو ظهور در فیسبوک بزنید تا علاوه بر خوندن نظرات این افراد بینید که این ایده اون طوری که مقامات امریکایی اظهار می کنن تنها 50 نفر طرفدار نداره.
تلویزیون استرالیابه مناسبت سالگرد این روز برنامه ای با عنوان State of the Emergency پخش کرد. این برنامه فیلم مستندی بود که سعی داشت مهمترین وقایع روز رو از ابتدا تا انتهای این روز بازسازی کنه. مصاحبه با افراد درگیر در ماجرا، پخش مستنداتی از حوادث روز مثل ویدئوهای ضبط شده و پیام های تلفنی یا بیسیمی به جا مانده از اون روز و مصاحبه با بازماندگان ماجرا به نظر من تا حد خوبی تونسته هدف فیلم رو متحقق کنه و در انتهای فیلم بیننده ای که خودش اونجا نبوده می تونه حس امریکای 11 سپتامبر رو تا حدودی درک کنه.
برای من دیدن این فیلم بی اندازه تازه و جذاب بود، نمی دونم به این دلیل که سیستم خبرگویی در ایران -مخصوصا در مورد امریکا- غرض ورزانه هست یا اینکه چون من اون سال کنکوری بودم اخبار رو به خوبی دنبال نکردم.
ماکت انتخابات در ایران
1 ژانویهسال 83 بود و ما سه تا دوست دانشجوی سال سومی تو دانشگاه شریف. انتخابات شوراهای صنفی نزدیک بود و ما تصمیم داشتیم تو انتخابات شرکت کنیم. هر سه تا تو یه دانشکده بودیم ولی تصمیم گرفتیم برای خوابگاه کاندید بشیم.
مدل انتخاباتی این جوری بود که کاندیدها باید از طرف معاونت دانشجویی دانشگاه (مسئول مستقیم شوراهای صنفی و نهاد در ارتباط با اون ها از طرف دانشگاه) تائید صلاحیت می شدن. انتخابات برگزار می شد و از هر دانشکده و خوابگاهی رئیس شورای صنفی به عضویت شورای صنفی دانشگاه در می آمد که نهاد قدرتمندتری بود و اگه قرار بود تقاضا یا اعتراض دانشجویی، اعتصاب غذا و … در سطح دانشگاه برگزار بشه، مسئول هماهنگی این نهاد بود. یک نکته مهم دیگه اینه که مسئول برگزاری انتخابات در هر خوابگاه و دانشکده ای هم شورای صنفی فعال در اون زمان بود.
ما کاندید شدیم و به صورت یک ائتلاف سه نفره در سطح خوابگاه تبلیغ کردیم. شب قبل از انتخابات یکی دیگه از بچه های دانشکده که اون هم کاندید شده بود از یکی از اعضای ما (از این به بعد بهش می گیم شماره یک) خواهش کرد که اون هم به ائتلاف ما بپیونده، دوستمون هم همون وقت رفت اسم ایشون (از این به بعد بهش می گیم شماره چهار) رو به تبلیغ هایی که جاهای مهم خوابگاه زده بودیم اضافه کرد.
انتخابات برگزار شد. مثل هر سال هم خیلی ها انگیزه لازم برای اینکه شرکت کنند رو نداشتن و ما می رفتیم در اتاق ها و از بچه ها دعوت می کردیم که بیان رای بدن و اکثر بچه ها از روی رودربایستی این کار رو می کردن. جالبه که بدونید از اعضای شورای صنفی وقت خوابگاه ما هیچ کدام برای این دوره کاندید نشده بودند. بعد از شمارش آرا معلوم شد که دوست شماره 1، نفر اول، من و دوست دیگرمون (شماره 2) با آرای یکسان دوم و دوست شماره چهار، نفر سوم و یکی از بچه های سال دومی هم نفر پنجم شد. نتایج روی مقوایی نوشته شد و در اتاق نظارت (برای ورود و خروج از خوابگاه باید از داخل این اتاق رد می شدیم و صد البته همیشه حداقل یک ناظمه اونجا نشسته بود تا به وظایفش عمل کنه) نصب شد. ما هم اون شب خوشحال از پیروزی خوابیدیم.
صبح فردا تو دانشگاه متوجه شدیم که معاون دانشجویی دانشگاه می خواد ما رو ملاقات کنه. با کمی پرس و جو فهمیدیم که نتایج از روی دیوار برداشته شده و زمزمه هایی بر این مبنا به گوشمون رسید که قراره شورای صنفی فعلی ابقا بشه. نمی دونم اون روز چی شد که این جلسه برگزار نشد و ملاقات به روز دیگه ای موکول شد. ما هم که از این مساله شوکه شده بودیم فقط دنبال چرای ماجرا می گشتیم. تا حوالی 10 شب هیچ سرنخی بدست نیومد تا اینکه در خلال صحبت یکی از اعضای شورای خوابگاه با دوست شماره یک، یک جمله توجه من رو جلب کرد : «تا شب قبل از انتخابات شخص شماره 4 تو ائتلاف شما نبود، چی شد که شما ایشون رو اضافه کردید؟» این جمله کلید رمزگشایی بود. شخص شماره 4 تیپ مورد علاقه مسئول خوابگاه یا شورای صنفی فعلی نبود (به وضوح مومن نبود، حجابش مورد تائید اون ها نبود و دوست پسر داشت: اینها یعنی دقیقا برعکس اعضای شورای صنفی وقت)
تا اینجا ما یک قدم پیش رفته بودیم. حداقل می دونستیم مشکل از کجا آب می خوره و بی اطلاع به جلسه نمی رفتیم. از اونجا که شخص شماره چهار از سدهای موجود گذشته بود و صلاحیتش برای کاندیداتوری از طرف همه نهادهای مرتبط (دفتر خوابگاه و معاونت دانشجویی) تائید شده بود، ما دلیلی نمی دیدیم که کوتاه بیائیم. قبل از رفتن به جلسه تصمیم گرفتیم که هر پنج نفر مثل یک کل عمل کنیم و نذاریم که بینمون تفرقه بندازن. در آخرین لحظات قبل از جلسه من یه ضبط صوت کوچک در کیفم جاسازی کردم که بتونم بعد از جلسه در صورتی که مساله اونجا حل نشد، مسائل رو با روزنامه شریف (روزنامه داخلی دانشگاه) در میون بذارم تا پخش بشه و از این طریق بتونیم حمایت بچه ها رو جلب کنیم.جلسه با حضور ما پنج نفر، پنج عضو شورای صنفی وقت، معاون دانشجویی و رئیس شورای صنفی دانشگاه برگزار شد.
گروه مقابل کاملا با هم هماهنگ بودن و هیچ کدوم از دلیل اصلی مخالفتشون با نتایج انتخابات صحبتی نمی کردن. پیشنهادشون هم این بود که سه نفر شما که رای بیشتری آوردید، تائید بشید و دو نفر از شورای صنفی قبلی هم به جای دو نفر شما که حذف می شن، ابقا بشن. این پیشنهاد با قرار و مدار ما قبل از حضور در جلسه تناقض داشت. معاون دانشجویی خلاصه حرفش این بود: » شورای صنفی فعلی خیلی موفق بوده و ما با هم خوب کار کردیم. من هفته قبل از انتخابات مرخصی بودم و نمی دونستم که این ها کاندید نشدن وگرنه نمی ذاشتم که اینجوری بشه. حالا من برگشتم و شوکه شدم که از این ها هیچ کدوم در شورا نیستن. من یه دختری داشتم که اگه زنده بود همسن شما بود بنابراین ازتون خواهش می کنم که تصمیم در مورد این انتخابات رو به من که جای پدرتون هستم، بسپارید.»
بدیهیه که از اون جلسه هیچ نتیجه ای نگرفتیم و قرار شد که در یک جلسه دیگه راجع به این موضوع بحث کنیم. بعد از جلسه من فهمیدم که از صحبت ها هیچی روی نوار کاستم ضبط نشده و بنابراین یک برگ برنده رو از دست داده بودیم. اما حداقل فهمیده بودیم که شورای صنفی خوابگاه قصد ندارن که از موضوع کنار برن و شورای صنفی دانشگاه هم از نظر معاونت دانشجویی اطاعت می کنه. یک راه دیگه وجود داشت و اون هم بچه ها بودن. زنگ زدم به روزنامه شریف و ازشون خواستم یه مطلبی راجع به مشکلی که پیش اومده بنویسن تا حداقل کمی اطلاع رسانی بشه. جواب دادند که بهشون اعلام شده در این مورد کاملا سکوت کنند.
مجبور بودیم تا جلسه بعدی صبر کنیم. افراد حاضر در جلسه قبل نظرشون این بود که من با موضوع هیجانی برخورد می کنم و بهتره که کمتر صحبت کنم. شخص شماره 5 هم از اونجایی که زمان امتحانات بود، اختیار کامل به ما داد تا از طرفش حرف بزنیم و اون به درساش برسه. در جلسه دوم من به جز سلام کلمه ای حرف نزدم و کلا هم صحبت ها حول رئیس دانشکده ما(که استاد محبوب من و از اساتید بسیار متشخص دانشکده به شمار می رفتن) می گشت. آقای معاون دانشجویی معتقد بودند که ایشون از اون آدم هایی هستند که گاو و گوسفندهاشون رو فروختن و تحصیل کردن و … . بعد از تجزیه تحلیل ایشون، کمی هم از خاطرات زمان دانشجویی شون در دانشکده عمران شریف برای ما تعریف کردند و تمام.
همون وقت ها شورای صنفی دانشگاه یک جلسه پرسش و پاسخ برگزار کرده بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم تا موضوع رو به سطح دانشگاه بکشونیم. تو جلسه شرکت کردیم ولی تعداد دانشجوهای شرکت کننده خیلی کم بود. سه نفر از اعضای شورای صنفی دانشگاه به سوالات پاسخ می دادن. من از یکیشون پرسیدم که چرا نتایج انتخابات خوابگاه طرشت 2 به رسمیت شناخته نمی شه. ایشون هم جواب دادن که براساس گزارشات رسیده به ما تعداد شرکت کنندگان به حد نصاب نرسیده بوده و انتخابات باید مجددا برگزار بشه و خوشبختانه من که قبلا آئین نامه انتخاباتی رو مطالعه کرده بودم، می دونستم که این امکان وجود داره که به این بهونه انتخابات ابطال بشه (هرچند هیچوقت سابقه نداشته) به همین دلیل آمار حاضرین در خوابگاه در شب انتخابات و تعداد شرکت کنندگان رو تهیه کرده بودم و همراه داشتم. آمارم رو ارائه کردم و قوانین رو گوشزد کردم. یکی از اعضا که گویا در جریان نبود خیلی برآشفته شد و گفت پس چرا اطلاعات غلط به ما دادن و ما حتما از شما حمایت می کنیم و … . طبیعیه که این قول در حد حرف باقی موند.
امیدمون این بود که روزنامه دانشگاه که معمولا روند جلسه رو به طور کامل چاپ می کرد این مساله رو انعکاس بده اما اون ها هم به یک جمله بسنده کردند: «در این جلسه سوالاتی نیز در مورد انتخابات خوابگاه طرشت 2 مطرح شد که اعضای شورای صنفی به آن جواب دادند»
بعد از برگزاری چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که صحبت کردن با معاونت دانشجویی نتیجه ای نخواهد داشت و ما که هیچ حمایتی نداشتیم، جنگ رو باخته فرض کردیم. البته شخص شماره 4 روابط خوبی با آقای معاون دانشجویی برقرار کرد و دوستان خوبی برای هم شدن.
بعد از حدود 6 یا 7 ماه (اگر اشتباه نکنم) ما تازه خبردار شدیم که مدتی قبل چند نفر از بچه های خوابگاه (که خدا می دونه اصلا چطوری از این جریانات با خبر شدن) با اینکه اصلا برای انتخابات کاندید نشدن، اقدام به جمع آوری امضا در سطح خوابگاه کردن. مضمون پتیشن گویا این بوده که ما این اعضایی که انتخاب شدن رو صالح نمی دونیم و لطفا انتخابات رو باطل کنید. به این ترتیب با ارائه این نامه در یکی از جلسات شورای صنفی دانشگاه، همون افرادی که نامه رو تهیه کرده بودن به عنوان اعضای جدید شورای صنفی خوابگاه ما به رسمیت شناخته شدن.
همه این جریانات منو کاملا نسبت به مملکتمون ناامید کرده بود. همش با خودم می گفتم که دانشگاه که باید دموکراتیک ترین نهاد موجود در یک جامعه باشه، انتخاباتش به این صورت برگزار می شه پس امیدی به مملکتمون نیست. از اون به بعد هم برای خودم قسم خوردم که تو هیچ انتخاباتی شرکت نکنم. قولم رو بعد از انتخاب شدن ا.ن. شکوندم. با خودم می گفتم هر چند قوانین بازی ناعادلانه است، اما ما مجبوریم که بازی کنیم و حالا بعد از انتخابات ریاست جمهوری تمام این خاطرات با جرئیات تو مغز من رژه می رن.
کریسمس و عاشورا
29 دسامبر1- یادتونه چند سال پیش نوروز مصادف شده بود با دهه اول محرم؟ اون سال در لحظه تحویل سال آهنگ همیشگی از تلویزیون پخش نشد و یادمه شبکه یک، یک روضه پخش کرد در حالی که سه تا آقای سیاه پوش رو در استودیو نشون می داد که به صورت زنده داشتن برامون سینه می زدن. کلن خیلی شروع غم انگیز و رو اعصابی بود برای سال جدید واسه همین دقیقا یادم مونده. امسال تعطیلات کریسمس در اینجا مصادف شده با دهه اول محرم در ایران. با اینکه این اولین تجربه کریسمسی ما هست و در نوع خودش هم کم نظیره (چون ما اینجا کریسمس تابستونه داریم و نه کریسمس برفی سنتی) و من کلی مطلب دارم که اینجا بنویسم در مورد رسم و رسومات کریسمسی و حال و هوای مردمان اینجا، اما دل و دماغ این کار رو ندارم چون اونجا عاشوراست، البته به معنی واقعی کلمه.
2- من تو خانواده مذهبی و نسبتا سیاسی ای بزرگ شدم. بچه بودیم خانواده ما «چپی» محسوب می شد و بزرگ تر شدیم اسمشون شد: «اصلاح طلب». تو هفت سال راهنمایی و دبیرستان یه دوست صمیمی بسیجی (اون موقع می گفتیم راستی) داشتم و یه دوست هم فکر (از نظر سیاسی) و بقیه دوستام خیلی به سیاست علاقه نداشتن. دانشگاه که رفتم سال اول دو تا هم اتاقی بسیجی داشتم. یکی پدرش منصب دولتی داشت و همون ماه های اول وقتی ماجرای آغاجری تو دانشگاه داغ بود و بساط تجمع ها به راه، در مقابل یه جمله من چنان عصبانی شد و با داد و فریاد یه نطق چند دقیقه ای ارائه کرد که همون لحظه به خودم گفتم با ایشون دیگه بحث سیاسی نخواهم داشت و تا به امروز بهش پایبند بودم. دوست بسیجی دیگه منفعتی از بسیج و طرز فکرش نمی برد، معتقد بود به اون اصول. به خاطر همین اعتقاد همیشه برای من محترم بود. تا قبل از انتخابات من با هر سه دوستی که اینجا معرفی کردم ارتباط داشتم. نه اینکه بگم خیلی نزدیک ولی از حال هم بی خبر نبودیم. تا یک هفته بعد از انتخابات هم همه چیز به روال سابق بود. تلاش می کردم در حلقه دوستام از مخالفانم هم باشن چون اینطوری احتمال اینکه به سمت تعصب برم کمتره و برای خودم تمرین احترام به عقاید مختلف می کردم. اما از 30 خرداد به بعد دیگه مساله فرق کرد. ویدئوی ندا به نظر من حجت رو برای همه تموم کرده. نمی تونم درک کنم که دفاع از کسانی که تیراندازی به یه دختر جوان بی دفاع رو مجاز می دونن بر مبنای چه منطقیه. اینطوری شد که دیگه این دوستان برای من تموم شدن. احساس کردم که دیگه نمی تونم سیاست رو بذارم کنار و با این آدم ها ارتباط برقرار کنم. این احساس از همون روزهای ملتهب خرداد تا به امروز با من بوده و همیشه من رو ترسونده. از احساس این «خشم» و «تنفر» در درون خودم می ترسم به دلیل اینکه مطمئنم نه تنها راه به بهتر نمی بره بلکه باعث می شه بدترین نتایج به بار بیاد.
از روز بعد از عاشورا حرف و حدیث راجع به این روز زیاد بوده. سبزهای زیادی از ظهور «خشونت» در اردوگاهشون ابراز نگرانی کردند. من اما هر چی فکر می کنم در ویدئوها و خبرهای رسیده «خشونت» نمی بینم، چیزی که می بینم «خشم» هست. درسته که خشم باعث خشونت می شه اما فرقش اینه که این خشونت عکس العمله نه عمل. من که نه رای دادم و نه قبل و نه بعد از انتخابات تو ایران بودم، موقع دیدن ویدئوها با هر ضربه باتوم تمام ماهیچه هام منقبض می شه چطور می تونم از کسانی که هفت ماهه سرکوب می شن، نادیده گرفته می شن، زندانی می شن، شکنجه می شن و کشته می شن انتظار داشته باشم که خشمگین نباشن؟
3- به عقیده من یکی از بزرگترین دلایل انباشته شدن خشم و بروزش به صورت خشونت در مبارزه ای که قرار بود مسالمت آمیز باشه، اینه که ما داریم هزینه می دیم و هیچ امتیازی نمی گیریم. هفت ماه پیش ما فقط می خواستیم یک انتخابات مجدادا برگزار بشه ولی امروز به جایی رسیدیم که نوک پیکان عالی ترین مقام نظام مقدس رو نشانه گرفته. این من رو به شدت نگران می کنه. هفت ماه پیش ما به دنبال انچه می خواستیم بودیم و امروز به دنبال آنچه نمی خواهیم. این یعنی برگشتن به 30 سال پیش. تنها راهی که به نظر من (که قطعا غیرکارشناسانه هست) می رسه اینه که رهبران جنبش اگر می خواهند که از خشونت و رادیکالیزه شدن جنبش جلوگیری کنند و توانایی کنترل اعتراضات رو داشته باشن، باید به هر ترتیبی که هست، حتی با تحمیل یک هزینه سنگین، امتیاز کسب کنند.
