یه بهانه این خبر خوندن «سهم من» نوشته خانم «پرینوش صنیعی» رو شروع کردم. راستش قبل از شروع داستان انتظار نداشتم که ازش خوشم بیاد: مثل خیلی از کارهای هنری دیگه که در مجامع بین المللی جایزه می گیرن و توشون همیشه زن ایرانی موجود بدبخت، بی اراده و مفلوکی ترسیم میشه. اما این بار اعتراف می کنم که از خوندن این داستان لذت بروم. می تونم بگم این کتاب تصویری به مراتب واقعی از ایران معاصر و به خصوص زنان ایرانی رو ارائه می کنه. این موضوع به خصوص برای من و ماهایی که خارج از ایران زندگی می کنیم، حساس تر هست.
کتاب، داستان زندگی دختری به نام «معصومه» است که در سال های پایانی حکومت محمدرضا شاه دختر دبیرستانی شهرستانی هست که به تازگی همراه با خانواده اش به تهران مهاجرت کردن. خواننده با «معصومه» تا 53 سالگیش همراه می شه و همه تحولات سیاسی و اجتماعی رو با زندگی ناآرام «معصومه» تجربه می کنه.
نثر کتاب بسیار ساده و روان هست و داستان پر از اتفاق های تازه است. برای من از جمله کتاب هایی بود که با شروعش نمی تونستم خودم رو مشغول کار دیگه ای بکنم. وقتی که کتاب رو شروع کردم، نثر کتاب منو به یاد داستان هایی می انداخت که وقتی بچه بودم از کلکسیون مجله «زن روز» مادرم می خواندم. چون کتاب دیگه ای از این نویسنده نخوندم نمی دونم که آیا این نثر همیشگی ایشون هست یا خاص این کتاب بوده. در هر صورت این نثر به خصوص باعث شد که خیلی راحت تر با کتاب ارتباط برقرار کنم و به فضای داستان وارد بشم.
قبلن راجع به کتاب «در حضر» اینجا نوشته بودم. با اینکه هر دو کتاب به خوبی تحولات اجتماعی رو در جریان انقلاب شرح می دن، اما من کتاب «سهم من» رو کاملا از این نظر ترجیح می دم چراکه برخلاف «در حضر» نویسنده با خشم یا نفرت راجع به اتفاقاتی که افتاده اظهار نظر نکرده و در تمام داستان سعی کرده در هیچ جناحی قرار نگیره.
منظور نویسنده از نگارش این داستان اما شرح زندگی زنان ایرانی در ایران معاصر هست که به نظر من به زیبایی این کار رو انجام داده. نویسنده شخصیت اصلی داستان رو از خانواده ای متوسط و سنتی که همواره نیم نگاهی هم به مذهب داشته، انتخاب می کنه. می تونم تصور کنم که دلیل این انتخاب کثرت این دسته از خانواده ها در ایران بوده، اما این باعث نشده که ما رو از وضعیت زندگی دخترها و زن های دیگه ایرانی بی خبر بذاره. خانوم صنیعی شخصیت های دیگه ای رو هم به دقت انتخاب کرده و در خلال زندگی «معصومه» ما رو از زندگی اون ها هم بی خبر نمی ذاره. در واقع یکی از نقاط قوت این داستان به نظر من انتخاب هوشمندانه شخصیت های مکمل هست که به خوبی تنوع عقاید و سبک های زندگی رو به خواننده منتقل می کنه.
قسمتی از داستان:
» خانوم جون همیشه می گفت «سهم هر کس از قبل مشخصه، براش کنار می ذارن، اگه آسمون هم به زمین بیاد عوض نمی شه» اغلب فکر می کنم سهم من از زندگی چی بود؟ آیا اصلا سهم مشخص و مستقلی داشتم؟ یا جزئی بودم از سهم مردان زندگیم که برای باورها، ایده آل ها یا هدف هاشون، هر کدام به نوعی مرا به قربانگاه بردند، برای حفظ آبروی پدر و برادرانم من باید قربانی می شدم، بهای خواست ها و ایده آل های شوهرم، قهرمان بازی ها و وظایف میهنی پسرانم را من پرداختم. اصلا من کی بودم؟ همسر یک خرابکار؟ مادر یک منافق؟ زن یک قهرمان مبارزه در راه آزادی؟ یا مادر فداکار و از جان گذشته یک رزمنده آزاده؟ چند بار منو در زندگی به اوج بردند و بعد با سر به زمین زدند در صورتی که هیچکدوم حق من نبود، من رو نه به دلیل شایستگی ها و توانایی های خودم بالا بردند و نه سقوط هام محصول اشتباهات خودم بود. انگار هرگز من وجود نداشتم، حقی نداشتم، کی برای خودم زندگی کردم؟ کی برای خودم کار کردم؟ کی حق انتخاب و تصمیم گیری داشتم؟ کی از من پرسیدند تو چی می خوای؟»
0.000000
0.000000