بایگانی | اجتماعی RSS feed for this section

پیشرفت زبان

20 مه

دو ماهی می شه که عضو یه ویدئوکلوب اینترنتی شدیم که فیلم ها رو برامون پست می کنه به خونه و پاکت برگشت هم توی بسته فرستاده شده هست. خوب اینجوی ما هیچ وقتی رو برای رفتن به ویدئوکلوب و اجاره کردن و برگردوندن فیلم از دست نمی دیم و پولی هم که برای کرایه فیلم ها می پردازیم کمتر از ویدئوکلوب های واقعی هست. من و آقای همسر هم که هر دو پای فیلم دیدن هستیم. یک ماه و نیم اول که به صورت آزمایشی عضو بودیم، فیلم های جدید رو دیدیم و از دو ماه پیش تصمیم گرفتیم که فیلم های مشهوری که ندیدم رو ببینیم. این وسط یه فیلم هایی هست که یکیمون دیدیه اون یکی ندیده یا که دیدیم و اسمش یادمون نبوده و …. . خلاصه به این ترتیب چند تا از فیلم هایی که سال ها قبل دیده بودم رو دوباره تو این مدت دیدم.

حالا همه این ها که گفتم برای این بود که به اینجا برسم که چقدر دیدن دوباره این فیلم ها امیدوار کننده است. از این بابت که تازه می فهمم که تو این دو سال چقدر زبانم پیشرفت کرده و حداقل از بابت listening تغییر سطح زبانم فوق العاده بوده.

شاید این که می گم برای کسانی که تو ایران هستن زیاد ملموس نباشه چون اولن من تو ایرانم جزو کسایی بودم که زبانشون کاملا خوب بود و دوما تصور عمومی اینه که وقتی توی یه جامعه انگلیسی زبان زندگی کنی تو 6 ماه مثل انگلیسی زبان ها صحبت می کنی!!! برای دوستان عزیز داخل ایران متاسفم که این خیال خوش رو خراب می کنم ولی واقعیت اینه که وقتی وارد یه جایی می شید که به زبون مادری شما صحبت نمی کنن، تازه درک می کنید که چقدر تلاش باید بکنید تا از لحاظ زبان به یه سطح قابل قبول از نظر جامعه جدید برسید و این تازه نقطه شروعه.

برای دوستان خوب خارج از ایران هم پیشنهاد می کنم هراز چند گاهی به تماشای فیلم هایی که چند سال قبل دیدن بنشینن، تا یه کمی به خودشون امیدوار بشن و از زبان خوندن و یادگرفتن ناامید نشن.

مستند دو سرباز

21 سپتامبر

حتما ببینید.

وطن

16 فوریه

امشب هم دومین شام خداحافظی من برگزار شد. من و دکتر و یکی از همکارانمون توی گروه رفتیم به یه رستورانی برای شام. این همکار مکزیکی ما، بعد از سال ها برای کریسمس امسال رفت به کشور و شهر محل تولدش و سه ماه اونجا موند. شنبه گذشته از سفر برگشت و امروز هم که اومده بود به نیوکاسل. موقع شام تمام مدت راجع به سفرش صحبت می کرد و عکس های سفرش رو به ما نشون می داد. از اینکه آرزو داره که برگرده به شهر محل تولدش و یه مزرعه اونجا بخره و اونجا زندگی کنه. جایی که به قول خودش «وسترن» باشه. عکس هایی که به ما نشون می داد از مزرعه رویایی اش در حد یه کویر خشک بود ولی چنان با عشق ازش صحبت می کرد که آدم هوس می کرد بره وسط این برهوت زندگی کنه و یه کابوی تمام عیار بشه.

این آقای آلفردو 20 یا 30 سال پیش به استرالیا اومده و با یه خانوم استرالیایی ازدواج کرده. یه دختر داره و خودش هم الان بازنشسته شده و فقط گاهی که شرکت بهش نیاز داشته باشه میاد سرکار. به گفته خودش 63 سالشه. خانومش هیچ جوری حاضر نیست که بره مکزیک زندگی کنه. دکتر به شوخی بهش گفت تو برو خانومت هم میاد. جواب داد من با مکزیکی ازدواج نکردم، خانومم استرالیاییه و امکان نداره که به خاطر «من» بیاد اونجا. دخترش هم اینجا به دنیا اومده و نسبت به مکزیک حس خاصی نداره هرچند با فامیل های پدری از طریق فیس بوک ارتباط داره. تعریف کرد که مادرش وقتی 51 سالش بوده از دنیا رفته و بعد از اون ایشون به این فکر افتاده که برگرده و در مکزیک زندگی کنه. از اونجا که خانومش سرسختانه با این پیشنهاد مخالفت کرده، داره سعی می کنه خانومش رو راضی کنه که یه سال مکزیک زندگی کنن و یه سال استرالیا. خانومش به 6 ماه راضیه ولی به یه سال هنوز رضایت نداده ….

چند روز پیش دیوید، دانشجوی امریکایی که با هم تو یه آفیس هستیم، بعد از چندین بار که راجع به مسائل مختلفی بحث کردیم، به من گفت به نظرم تو خیلی فیلسوفانه به زندگی نگاه می کنی و خیلی روشنفکری! در حالی که از آدمی که در یه جامعه مذهبی و بسته رشد کرده خیلی این رفتارها عجیبه (این دیوید تو خانواده یهودی بزرگ شده و یه مدتی هم در اسرائیل زندگی کرده و به خاطر همین ما موضوع حرف زدن مشترک زیاد با هم داشتیم ;) ) پرسید که من فقط اینجوریم یا همه تو ایران اینجوری فکر می کنن؟ براش توضیح دادم که نسل ما نسلی هست که به دنبال تغییر هست، آرمان گراست و الی آخر. پرسید خوب این نسل چه می کنه توی جامعه ایران؟ برخوردش چیه؟ از مهاجرت ها براش گفتم و از رنجی که بچه هایی که تو ایران می مونن می کشن و تهدیدهایی که براشون هست و مقاومتشون. گفت خوب اگه اون هایی که مثل تو کشور رو ترک می کنن عده شون بیشتر باشه، شرایط برای نسل بعدی فاجعه بار می شه…

من خیلی با خودم کلنجار رفتم راجع به این قضیه. هنوز این مساله برام کاملا حل نشده که چه چیزی منو خوشحال تر می کنه. اینکه بیرون از مملکت خودم باشم و از زندگی شخصی خودم لذت ببرم و زندگی رو کامل زندگی کنم یا اینکه تو ایران باشم، دائم بجنگم و به یه هدف وطن پرستانه فکر کنم در حالی که زندگی شخصی خودم رو کاملا فراموش کرده باشم.

اون روز به دیوید گفتم من تیپ آدم قهرمان نیستم. آدم قهرمان بشو نیستم و نمی خوام باشم. می خوام یه آدم معمولی باشم که شادی مهمترین سرمایه زندگیشه. شادی از چیزهای کوچیک نه از اهداف بزرگ. شادی از سفر، از پیدا کردن یه دوست جدید، از داشتن یه شغل خوب، از آرامش این شهر کوچیک، از دست یافتنی بودن رویاهام، از تجربه ناشناخته ها و … این ها برام مهمتره.

مطمئنم که آدم قهرمان بازی نیستم، ولی داستان آلفردو دوباره منو یاد سوال دیوید و جواب خودم انداخت. می دونم که این سوال سال های پیش روست و جوابش ممکنه هر روز فرق داشته باشه…

مجازات های شرعی

9 ژانویه

تو شرکت معمولا ناهار رو با یه سری از دانشجوهای دیگه می خورم. تو شرکتمون دانشجو زیاده ولی این اکیپی که بیشتر با هم هستیم در حال حاضر متشکل از دو تا استرالیایی، یک امریکایی، یک سوئدی، یک آرژانتینی، یک چینی و من هم که به عنوان ایرانی حضور دارم. من تنها دختر جمع هستم و سن افراد هم حدودا بین 23 تا 27 سال متفاوته.

چند روز قبل که مراسم ناهار با حضور کلیه افراد گروه برگزار شد، بحث بر سر موادمخدر در جریان بود. دوست آرژنتینی ما معتقد بود که باید توزیع مواد مخدر به صورت قانونی انجام بشه چون غیر قانونی بودنش فقط قاچاقچی ها رو قدرتمندتر می کنه و باعث می شه گروه های مافیایی بوجود بیان که قدرت زیادی دارند و مطمئنا قدرتشون رو در جهت منافع بشر به کار نمی گیرند. از طرفی این دوستمون معتقد بود که مواد مخدر در همه جای دنیا به راحتی قابل تهیه هست و قانونی بودنش باعث مصرف کمترش نمی شه. در مورد این نکته آخر چند نفری باهاش مخالف بودن و تصمیم گرفتن که در مورد این بحث از من کمک بگیرن. پرسیدن که تو ایران که مشروبات الکلی غیرقانونیه، آیا مصرفش هم کمتر از اینجاست؟ من هم طبق مشاهداتم گفتم که بله. تو ایران الکل فقط برای مناسبت های خاص هست، مثل عروسی و پارتی و … ولی اینجا شما هر دفعه که می خواهید دور هم جمع شید حتما الکل هست یا اینکه به راحتی می رید غروب توی یه pub می شینید و به صرف چند لیوان آبجو وقتی رو با دوستانتون می گذرونید ولی تو ایران بدلیل غیرقانونی بودن الکل، در مکان های عمومی نمی شه مصرف کرد و به این ترتیب کل مصرف هم محدود می شه. به این جا که رسیدیم ظاهرا بحث قبلی تموم شد چون که نظریات دوست آرژانتینی ما نقض شده بود.

اما یه بحث جدیدی شروع شد. دوست سوئدی ما ازم پرسید که خوب اگر پلیس کسی رو بگیره که یه بطری مشروب داشته باشه مجازاتش چیه؟ من هم گفتم شلاق*. یه کمی سکوت شد و همه ترجیح دادن برگردن در مورد همون مواد مخدر بحث کنن.

راستش من خودم تابحال راجع به مجازات های شرعی که تو مملکت ما اعمال می شه فکر نکردم ولی اونجا که اینو گفتم به نظرم اومد که زیادی چهره خشن و بی رحمی داشت. خلاصه اون روز کلی فکرم راجع به این مساله مشغول بود. اینکه آیا باید این قوانین عوض بشن یا اینکه نه ولی باید شرایط اجراش عادلانه تر باشه و …

فرداش دوباره در زمان ناهار دوست آرژانتینی ما به من گفت از دیروز که گفتی مجازات الکل تو ایران شلاقه، من کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که خیلی مجازات عادلانه ای هست چون فقیر و غنی یکسان مجازات می شن ولی اگر جریمه نقدی بود، خودش یک نوع بی عدالتی بود.

* البته فکر می کنم جواب اشتباهی دادم، احتمالا حمل الکل مشمول شلاق نشه و فقط در صورتی که شخص الکل مصرف کرده باشه مجازاتش حد شرعی یا همون 80 ضربه شلاق باشه. درسته؟

پ.ن. : اگه ایده آل نگاه کنیم نباید حکومت کسی رو به خاطر انجام عملی که در یک دین خاص ممنوع هست مجازات کنه. تفکراتم در مورد جامعه امروز ایران (که پذیرای قوانین سکولار نیست) هست.

پ.ن. بی ربط: متاسفانه خیلی فعالیت این وبلاگ کم شده. در دو ماه گذشته بیشتر وقت آزادم صرف دیدن یک سریال دوست داشتنی شد و خوندن دو تا رمان انگلیسی در جهت بهبود زبان. به علاوه این جوی که بر خبرهای رسانه ای حاکم بود هم مانع از نوشتن مطالبی غیر از اون ها می شد. من همه خبرها رو هر روز می خونم ولی دوست دارم که اینجا راجع به هر چیزی غیر از این خبرها بنویسم. می خوام حداقل خودم یادم نره که ما قرار راه سبز رو «زندگی» کنیم. گاهی وقت ها عمل کردن به این تصمیمم مشکله

ماکت انتخابات در ایران

1 ژانویه

سال 83 بود و ما سه تا دوست دانشجوی سال سومی تو دانشگاه شریف. انتخابات شوراهای صنفی نزدیک بود و ما تصمیم داشتیم تو انتخابات شرکت کنیم. هر سه تا تو یه دانشکده بودیم ولی تصمیم گرفتیم برای خوابگاه کاندید بشیم.

مدل انتخاباتی این جوری بود که کاندیدها باید از طرف معاونت دانشجویی دانشگاه (مسئول مستقیم شوراهای صنفی و نهاد در ارتباط با اون ها از طرف دانشگاه) تائید صلاحیت می شدن. انتخابات برگزار می شد و از هر دانشکده و خوابگاهی رئیس شورای صنفی به عضویت شورای صنفی دانشگاه در می آمد که نهاد قدرتمندتری بود و اگه قرار بود تقاضا یا اعتراض دانشجویی، اعتصاب غذا و … در سطح دانشگاه برگزار بشه، مسئول هماهنگی این نهاد بود. یک نکته مهم دیگه اینه که مسئول برگزاری انتخابات در هر خوابگاه و دانشکده ای هم شورای صنفی فعال در اون زمان بود.

ما کاندید شدیم و به صورت یک ائتلاف سه نفره در سطح خوابگاه تبلیغ کردیم. شب قبل از انتخابات یکی دیگه از بچه های دانشکده که اون هم کاندید شده بود از یکی از اعضای ما (از این به بعد بهش می گیم شماره یک) خواهش کرد که اون هم به ائتلاف ما بپیونده، دوستمون هم همون وقت رفت اسم ایشون (از این به بعد بهش می گیم شماره چهار) رو به تبلیغ هایی که جاهای مهم خوابگاه زده بودیم اضافه کرد.

انتخابات برگزار شد. مثل هر سال هم خیلی ها انگیزه لازم برای اینکه شرکت کنند رو نداشتن و ما می رفتیم در اتاق ها و از بچه ها دعوت می کردیم که بیان رای بدن و اکثر بچه ها از روی رودربایستی این کار رو می کردن. جالبه که بدونید از اعضای شورای صنفی وقت خوابگاه ما هیچ کدام برای این دوره کاندید نشده بودند. بعد از شمارش آرا معلوم شد که دوست شماره 1، نفر اول، من و دوست دیگرمون (شماره 2) با آرای یکسان دوم و دوست شماره چهار، نفر سوم و یکی از بچه های سال دومی هم نفر پنجم شد. نتایج روی مقوایی نوشته شد و در اتاق نظارت (برای ورود و خروج از خوابگاه باید از داخل این اتاق رد می شدیم و صد البته همیشه حداقل یک ناظمه اونجا نشسته بود تا به وظایفش عمل کنه) نصب شد. ما هم اون شب خوشحال از پیروزی خوابیدیم.

صبح فردا تو دانشگاه متوجه شدیم که معاون دانشجویی دانشگاه می خواد ما رو ملاقات کنه. با کمی پرس و جو فهمیدیم که نتایج از روی دیوار برداشته شده و زمزمه هایی بر این مبنا به گوشمون رسید که قراره شورای صنفی فعلی ابقا بشه. نمی دونم اون روز چی شد که این جلسه برگزار نشد و ملاقات به روز دیگه ای موکول شد. ما هم که از این مساله شوکه شده بودیم فقط دنبال چرای ماجرا می گشتیم. تا حوالی 10 شب هیچ سرنخی بدست نیومد تا اینکه در خلال صحبت یکی از اعضای شورای خوابگاه با دوست شماره یک، یک جمله توجه من رو جلب کرد : «تا شب قبل از انتخابات شخص شماره 4 تو ائتلاف شما نبود، چی شد که شما ایشون رو اضافه کردید؟» این جمله کلید رمزگشایی بود. شخص شماره 4 تیپ مورد علاقه مسئول خوابگاه یا شورای صنفی فعلی نبود (به وضوح مومن نبود، حجابش مورد تائید اون ها نبود و دوست پسر داشت: اینها یعنی دقیقا برعکس اعضای شورای صنفی وقت)

تا اینجا ما یک قدم پیش رفته بودیم. حداقل می دونستیم مشکل از کجا آب می خوره و بی اطلاع به جلسه نمی رفتیم. از اونجا که شخص شماره چهار از سدهای موجود گذشته بود و صلاحیتش برای کاندیداتوری از طرف همه نهادهای مرتبط (دفتر خوابگاه و معاونت دانشجویی) تائید شده بود، ما دلیلی نمی دیدیم که کوتاه بیائیم. قبل از رفتن به جلسه تصمیم گرفتیم که هر پنج نفر مثل یک کل عمل کنیم و نذاریم که بینمون تفرقه بندازن. در آخرین لحظات قبل از جلسه من یه ضبط صوت کوچک در کیفم جاسازی کردم که بتونم بعد از جلسه در صورتی که مساله اونجا حل نشد، مسائل رو با روزنامه شریف (روزنامه داخلی دانشگاه) در میون بذارم تا پخش بشه و از این طریق بتونیم حمایت بچه ها رو جلب کنیم.جلسه با حضور ما پنج نفر، پنج عضو شورای صنفی وقت، معاون دانشجویی و رئیس شورای صنفی دانشگاه برگزار شد.

گروه مقابل کاملا با هم هماهنگ بودن و هیچ کدوم از دلیل اصلی مخالفتشون با نتایج انتخابات صحبتی نمی کردن. پیشنهادشون هم این بود که سه نفر شما که رای بیشتری آوردید، تائید بشید و دو نفر از شورای صنفی قبلی هم به جای دو نفر شما که حذف می شن، ابقا بشن. این پیشنهاد با قرار و مدار ما قبل از حضور در جلسه تناقض داشت. معاون دانشجویی خلاصه حرفش این بود: » شورای صنفی فعلی خیلی موفق بوده و ما با هم خوب کار کردیم. من هفته قبل از انتخابات مرخصی بودم و نمی دونستم که این ها کاندید نشدن وگرنه نمی ذاشتم که اینجوری بشه. حالا من برگشتم و شوکه شدم که از این ها هیچ کدوم در شورا نیستن. من یه دختری داشتم که اگه زنده بود همسن شما بود بنابراین ازتون خواهش می کنم که تصمیم در مورد این انتخابات رو به من که جای پدرتون هستم، بسپارید.»

بدیهیه که از اون جلسه هیچ نتیجه ای نگرفتیم و قرار شد که در یک جلسه دیگه راجع به این موضوع بحث کنیم. بعد از جلسه من فهمیدم که از صحبت ها هیچی روی نوار کاستم ضبط نشده و بنابراین یک برگ برنده رو از دست داده بودیم. اما حداقل فهمیده بودیم که شورای صنفی خوابگاه قصد ندارن که از موضوع کنار برن و شورای صنفی دانشگاه هم از نظر معاونت دانشجویی اطاعت می کنه. یک راه دیگه وجود داشت و اون هم بچه ها بودن. زنگ زدم به روزنامه شریف و ازشون خواستم یه مطلبی راجع به مشکلی که پیش اومده بنویسن تا حداقل کمی اطلاع رسانی بشه. جواب دادند که بهشون اعلام شده در این مورد کاملا سکوت کنند.

مجبور بودیم تا جلسه بعدی صبر کنیم. افراد حاضر در جلسه قبل نظرشون این بود که من با موضوع هیجانی برخورد می کنم و بهتره که کمتر صحبت کنم. شخص شماره 5 هم از اونجایی که زمان امتحانات بود، اختیار کامل به ما داد تا از طرفش حرف بزنیم و اون به درساش برسه. در جلسه دوم من به جز سلام کلمه ای حرف نزدم و کلا هم صحبت ها حول رئیس دانشکده ما(که استاد محبوب من و از اساتید بسیار متشخص دانشکده به شمار می رفتن) می گشت. آقای معاون دانشجویی معتقد بودند که ایشون از اون آدم هایی هستند که گاو و گوسفندهاشون رو فروختن و تحصیل کردن و … . بعد از تجزیه تحلیل ایشون، کمی هم از خاطرات زمان دانشجویی شون در دانشکده عمران شریف برای ما تعریف کردند و تمام.

همون وقت ها شورای صنفی دانشگاه یک جلسه پرسش و پاسخ برگزار کرده بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم تا موضوع رو به سطح دانشگاه بکشونیم. تو جلسه شرکت کردیم ولی تعداد دانشجوهای شرکت کننده خیلی کم بود. سه نفر از اعضای شورای صنفی دانشگاه به سوالات پاسخ می دادن. من از یکیشون پرسیدم که چرا نتایج انتخابات خوابگاه طرشت 2 به رسمیت شناخته نمی شه. ایشون هم جواب دادن که براساس گزارشات رسیده به ما تعداد شرکت کنندگان به حد نصاب نرسیده بوده و انتخابات باید مجددا برگزار بشه و خوشبختانه من که قبلا آئین نامه انتخاباتی رو مطالعه کرده بودم، می دونستم که این امکان وجود داره که به این بهونه انتخابات ابطال بشه (هرچند هیچوقت سابقه نداشته) به همین دلیل آمار حاضرین در خوابگاه در شب انتخابات و تعداد شرکت کنندگان رو تهیه کرده بودم و همراه داشتم. آمارم رو ارائه کردم و قوانین رو گوشزد کردم. یکی از اعضا که گویا در جریان نبود خیلی برآشفته شد و گفت پس چرا اطلاعات غلط به ما دادن و ما حتما از شما حمایت می کنیم و … . طبیعیه که این قول در حد حرف باقی موند.

امیدمون این بود که روزنامه دانشگاه که معمولا روند جلسه رو به طور کامل چاپ می کرد این مساله رو انعکاس بده اما اون ها هم به یک جمله بسنده کردند: «در این جلسه سوالاتی نیز در مورد انتخابات خوابگاه طرشت 2 مطرح شد که اعضای شورای صنفی به آن جواب دادند»

بعد از برگزاری چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که صحبت کردن با معاونت دانشجویی نتیجه ای نخواهد داشت و ما که هیچ حمایتی نداشتیم، جنگ رو باخته فرض کردیم. البته شخص شماره 4 روابط خوبی با آقای معاون دانشجویی برقرار کرد و دوستان خوبی برای هم شدن.

بعد از حدود 6 یا 7 ماه (اگر اشتباه نکنم) ما تازه خبردار شدیم که مدتی قبل چند نفر از بچه های خوابگاه (که خدا می دونه اصلا چطوری از این جریانات با خبر شدن) با اینکه اصلا برای انتخابات کاندید نشدن، اقدام به جمع آوری امضا در سطح خوابگاه کردن. مضمون پتیشن گویا این بوده که ما این اعضایی که انتخاب شدن رو صالح نمی دونیم و لطفا انتخابات رو باطل کنید. به این ترتیب با ارائه این نامه در یکی از جلسات شورای صنفی دانشگاه، همون افرادی که نامه رو تهیه کرده بودن به عنوان اعضای جدید شورای صنفی خوابگاه ما به رسمیت شناخته شدن.

همه این جریانات منو کاملا نسبت به مملکتمون ناامید کرده بود. همش با خودم می گفتم که دانشگاه که باید دموکراتیک ترین نهاد موجود در یک جامعه باشه، انتخاباتش به این صورت برگزار می شه پس امیدی به مملکتمون نیست. از اون به بعد هم برای خودم قسم خوردم که تو هیچ انتخاباتی شرکت نکنم. قولم رو بعد از انتخاب شدن ا.ن. شکوندم. با خودم می گفتم هر چند قوانین بازی ناعادلانه است، اما ما مجبوریم که بازی کنیم و حالا  بعد از انتخابات ریاست جمهوری تمام این خاطرات با جرئیات تو مغز من رژه می رن.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.