سوم دبیرستان بودیم و تو مرحله اول المپیادها قبول شده بودیم و مرحله دوم اردیبهشت ماه برگزار می شد. مرکز فرزانگان قائمشهر همت کرده بود و تو عید برامون کلاس گذاشته بود. کلا 3 یا 4 تا دختر بودیم تو استان مازندران که قبول شده بودیم. مدرس کلاس هم از پسرهای شهید بهشتی ساری بود که سال قبلش تو مرحله دوم قبول شده بود. خوب ما دو تا دختر همکلاسی بودیم که از ساری باید می رفتیم قائمشهر و مدرس کلاسمون هم همین طور. معمولا مادر دوستم با ماشین خودشون دخترش رو می برد و بعد از کلاس هم می اومد دنبالش. بعد که دید من با تاکسی می رم و میام پیشنهاد کرد که من هم با اون ها برم. مدرس کلاسمون هم با تاکسی رفت و آمد می کرد و باز مادر دوستم به اون هم تعارف کرد که اون هم با ما بیاد. روز اولی که بعد از کلاس با هم بر می گشتیم دوستم صندلی جلو نشست و من و آقای مدرس عقب ماشین. جلسه بعدی که رفتیم به کلاس، ناظم مدرسه قائم شهر به مامان دوستم متذکر شد که هیچ خوب نیست که من و آقای مدرس عقب ماشین با هم بشینیم و فقط به اندازه یه نفر بینمون فاصله باشه. اینطوری شد که اون روز موقع برگشتن من و دوستم دو تایی روی صندلی جلو نشستیم و آقای مدرس تنهایی عقب. و بعد از اون روز هم پدر دوستم ما رو می رسوند تا آقای مدرس اجازه داشته باشن جلو بشینن و من و دوستم عقب ….

خدايا چقدر مسخره اند اينجور آدمها
و واي به حال ما كه اينجور آدمها براي بچه هامون تصميم مي گيرند
__________________
و بیچاره ما که بهترین سال های عمرمون رو با این آدم ها گذروندیم