دختر آفتاب

داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد.

خاطره

سوم دبیرستان بودیم و تو مرحله اول المپیادها قبول شده بودیم و مرحله دوم اردیبهشت ماه برگزار می شد. مرکز فرزانگان قائمشهر همت کرده بود و تو عید برامون کلاس گذاشته بود. کلا 3 یا 4 تا دختر بودیم تو استان مازندران که قبول شده بودیم. مدرس کلاس هم از پسرهای شهید بهشتی ساری بود که سال قبلش تو مرحله دوم قبول شده بود. خوب ما دو تا دختر همکلاسی بودیم که از ساری باید می رفتیم قائمشهر و مدرس کلاسمون هم همین طور. معمولا مادر دوستم با ماشین خودشون دخترش رو می برد و بعد از کلاس هم می اومد دنبالش. بعد که دید من با تاکسی می رم و میام پیشنهاد کرد که من هم با اون ها برم. مدرس کلاسمون هم با تاکسی رفت و آمد می کرد و باز مادر دوستم به اون هم تعارف کرد که اون هم با ما بیاد. روز اولی که بعد از کلاس با هم بر می گشتیم دوستم صندلی جلو نشست و من و آقای مدرس عقب ماشین. جلسه بعدی که رفتیم به کلاس، ناظم مدرسه قائم شهر به مامان دوستم متذکر شد که هیچ خوب نیست که من و آقای مدرس عقب ماشین با هم بشینیم و فقط به اندازه یه نفر بینمون فاصله باشه. اینطوری شد که اون روز موقع برگشتن من و دوستم دو تایی روی صندلی جلو نشستیم و آقای مدرس تنهایی عقب. و بعد از اون روز هم پدر دوستم ما رو می رسوند تا آقای مدرس اجازه داشته باشن جلو بشینن و من و دوستم عقب ….

16 دیدگاه »

  ساتين wrote @

خدايا چقدر مسخره اند اينجور آدمها
و واي به حال ما كه اينجور آدمها براي بچه هامون تصميم مي گيرند
__________________
و بیچاره ما که بهترین سال های عمرمون رو با این آدم ها گذروندیم

  میثم wrote @

خیلی خاطره جالبی بود.از این خاطره ها بنویس.دوستان همه مشتاق بودن اسم آقای مدرسو بدونن ولی من که اسمشو میدونم از اونجایی که شریفی نبودم از اون دوران به بعد ازش خبر ندارم.هدی جونم بگو طرف الان کجاست چی کار میکنه تا منم بدونم مهرناز خانمم به اسمش واقف شه
_____________________________
ماشالله به این حافظه ;) راستش از سرنوشتش اطلاعی ندارم.

  شیما wrote @

میمون برقی!!!!
میزدی تو دهنش خواهر جونم!
_______________________-
D:

  بانو آریانا wrote @

واقعا متاسفم برای مردمم.وای که چقدر احمقیم.اینها وقعیت های تلخ جامعه ماست.
_____________________________
درسته

  mastaneh wrote @

اين از اون پستهایی هست که نمیدونی باهاش بخندی یا گریه کنی
________________
مصداق همون شعر معروف که می گه:
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است و به آن می خندم

  mehrnaz wrote @

hoda modareese ki bood? man be ja nayavordam akhe!!
ye joori behem beresoon esme in fardo:)
————————————————–
فکر نمی کنم بشناسی. فهی واسه این می شناسه که با ساروی ها هم اتاقی بوده. به عبارتی فهی از من هم بهتر می شناسه بچه های سمپاد ساری رو :)

  چشم در راه wrote @

هدی مردم از خنده وقتی نشونی های اون پسره رو خوندم و شناختمش:)))))) اون بیچاره تو دانشگاه چطوری بود که توی مدرسه باشه:)
__________________________________
فهی جون چهره سوپر مثبت اون زمان منو هم که یادته D: همه اینها رو که می ذاری کنار هم نمی دونی اون ناظمه چه جوری این افکار به ذهنش رسیده :)

  مهر wrote @

کامنتم انگار نرسیده دوباره بگم:) این ناظم شما نگران بوده موج تو آقای مدرس رو بگیره از طرفی با نظریه امواج خوب آشنا نبوده و راه حلش اصلا مناسب نبوده. باید یک حصار فلزی دور آقای مدرس می کشیدند تا کاملا ایزوله بشه و دیگه امواج تون تداخل پیدا نمی کرد.اصطلاحا شیلدشون می کرد :D
________________________________________
مهر جان فکر می کنم اون خانومه که بدش نمی اومد این کاv رو بکنه ولی امکاناتش رو نداشت بی خیال شد ;)

  لاله wrote @

بسیار واقعیت تلخی بود که در جای جای این مملکت تاحالا حسش کردم !
____________________________
من هر وقت یاد این خاطره می افتم نمی دونم که باید بخندم یا ناراحت باشم. یعنی حسم همش یه ملغمه ای از ایناست

  آذر wrote @

جالب بود هدی. آخه ما هم تو زنجان همین مشکلات خیلی‌ مزخرف رو با مدرسه پسرونه داشتیم! ولی‌ من فکر می‌کردم این مسخره بازیا فقط تو زنجانه. آخه فرزانگان و علامه هلی تهران به این اندازه مشکل نداشتند.
_______________________________
آذر جون، تهران رو جزو مملکت ایران حساب نکن. همه چیزش با همه شهرستان های دیگه فرق داره. حالا من که اومده بودم دانشگاه تازه فهمیدم مدرسه ما اصلا با مدراس تیزهوشان شهرهای دیگه مثل مشهد و اصفهان و اینها هم قابل مقایسه نبود چه برسه به تهران.

  وارش wrote @

وای هدی خیلی بانمک بود… مردم از خنده … اونقدر که دلم نیومد برات comment نذارم
واقعا؟؟ کیا بودین؟
حالا شماها یه چیزی… ولی اینکه نمی شده مامانه و پسره جلو بشینن دیگه خیلی معرکه است… واااااای چقدربامزه… کی بودن اینا؟
_________________________-
کلاس های المپیاد شیمی بود دیگه. حدس زدی کیا بودیم؟

  وارش wrote @

خداییش حافظه ام اصلا یاری نمی کنه… پیر شدم مادر

  مهدی wrote @

آره خیلی باحال بید . چرا کلاستونو تو ساری برگزار نکردین شما همه که از ساری میرفتین .بخاطر یه نف————————————–ر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
________________________________
پول مدرس رو مدرسه قائمشهر می داد. واسه همین ما همه از ساری و بابل می رفتیم قائمشهر.

  سردمدار wrote @

هاهاهاهاهاهاها… خیلی باحال بود… جلو 2 نفر عقب 1 نفر!
حالا نمیشد اون پسره جلو می نشست با مادر همکلاسیت که راننده بود؟!!!
_______________________________
مادر دوستم خودش مدیر مدرسه بود تو ساری. احتمالا اگه این کار رو می کرد اون خانوم ناظمه ما رو بی خیال می شد یه پاپوشی واسه مامانه درست می کرد :)

  چشم در راه wrote @

:) ))))) اصلا هدی جون تو دست کم گرفتی این خیرخواهی های ناظمانه رو؟ می دونی همون تذکر ناظم چند درصد در پیشرفت امروز تو سهیم بوده؟:)))))))))))))))))))))
________________________________________
واسه همینه فهی جون که بعد 9 سال هنوز یادش می افتم. واقعا دستش درد نکنه. من که بچه بودم نمی فهمیدم که در اون فاصله نزدیک چه خطراتی تهدیدم می کنه.
حالا جالبیش اینه که این پسره بعدا جزو بچه خفن های بسیج شریف بود. تو دانشگاه منو می دید روشو برمی گردوند :)

  amir wrote @

kheılı ba maze budd
bazam aaz ın khatereha begıd
______________________________
چشم. امر دیگه ای باشه؟ ;)


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>