دختر آفتاب
داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد.ناطوردشت
روزی که آقای سالینجر درگذشت، صفحه فیس بوک من پر شد از پست هایی در مورد ایشون و خیلی از بچه های ایرانی به این مساله واکنش نشون دادن. بنابراین من انتظارم این بود که موقع ناهار خوردن بچه های شرکت هم به این موضوع اشاره ای بکنن ولی هیچ کسی در این مورد حرفی نزد. چند روزی که گذشت و من خیلی از این مساله متعجب بودم، از توماس پرسیدم که آیا سالینجر اینجا معروف بوده یا نه.
توضیح داد که کتاب ناطوردشت خیلی معروف هست، هر چند خودش نخونده ولی نوشته های آقای سالینجر و به خصوص ناطوردشت مورد توجه اون هایی هست که طرفدار یا محقق “نظریه توطئه” یا همون “توهم توطئه” خودمون هستن و تعریف کرد که تو فیلمی به اسم Conspiracy Theory ، آقای مل گیبسون درتمام طول فیلم همین کتاب ناطوردشت تو دستش هست.
برام خیلی جالبه. من وقتی که این کتاب رو خوندم به نظرم یکی از جذاب ترین کتاب هایی بود که تا اون زمان (و حتی این زمان) خوندم و بعد فکر کردم آیا ممکنه جذاب بودن این کتاب برای ما بدلیل این باشه که ماها به نوعی (در واقع با انواعی) از “توهم توطئه” بزرگ شدیم؟
پ.ن. : ده، دوازده ساله بودم که “خرمگس” رو خوندم و تا سال ها به عنوان بهترین رمانی که خوندم، تو ذهنم داشتمش. “ناطوردشت” رو حوالی 19 سالگی خوندم، نشست کنار “خرمگس”. بعد که “چراغ ها را من خاموش می کنم” رو خوندم، باز تو ذهنم به عنوان بهترین رمان ایرانی انتخابش کردم.
پ.ن. بی ربط: نمی تونم از حال و هوای خودم بنویسم، از آرزوهای نداشته و غم های روزانه. شاید بهتر بود اینجا فقط مال آدم های مجازی بود تا من بتونم خود واقعیم باشم.
پ.ن. بی ربط 2: یه دوستی داشتم که گمش کردم، قبلن راجع بهش نوشتم. هنوز بهش فکر می کنم. خوابش رو می بینم. ولی هیچ خبری ازش ندارم.
ویزای استرالیا
یکی از بدترین قوانین در مورد ویزاهای استرالیا این هست که اگه شما با ویزایی تو استرالیا باشید و برای ویزای دیگری درخواست کرده باشید، در صورت موافقت با درخواستتون شما باید حتما از این کشور خارج شده و ویزای خودتون رو در یکی از سفارت های استرالیا عوض کنید.
وقتی که جناب همسر برای ویزای دانشجویی اقدام کردند، تصمیم داشتن که برای عوض کردن ویزا به نیوزلند برن ولی مدتی پیش وقتی که شرایط سفر به این کشور رو بررسی کردن متوجه شدن که حتی برای یک ویزای گردشگری یک هفته ای، شهروندان ایرانی نه تنها باید از قبل درخواست خودشون رو به سفارت این کشور بدن بلکه انجام معاینات پزشکی هم الزامیه. به این ترتیب ایشون تصمی گرفتن که برای عوض کردن یک ویزا دردسر یک ویزای دیگه رو بهش اضافه نکنن و برگردن ایران. هم دیداری با خانواده داشته باشن و هم ویزاشون رو عوض کنن و برگردن.
حالا با ایشون تماس گرفتن که تا زمانی که من در استرالیا باشم ویزای ایشون عوض نخواهد شد. من هم باید برگردم ایران و همزمان با ایشون ویزام رو عوض کنم.
خودسانسوری
چقدر پیش میاد که بخواهید راجع به مطلبی بنویسد و بعد همه آدم هایی که در دنیای واقعی شما رو می شناسن و وبلاگتون رو می خونن در ذهن ردیف کنید و با این معیار تصمیم بگیرید؟
ملکه و من
فیلم مستند “ملکه و من” رو می تونید به صورت آنلاین از اینجا ببینید. من این فیلم رو دیشب دیدم و برام خیلی جالب بود، بنابراین توصیه می کنم که حتما ببینیدش.
البته بدی این نسخه آنلاین این هست که زبان فیلم غیر انگلیسی هست و جاهایی که خانوم ناهید پرسون داره صحبت می کنه، رو نمی شه فهمید ولی بیشتر فیلم مربوط به صحبت های فرح هست که فارسی صحبت می کنه.
پیش نوشت: اگر می خواهید فیلم رو ببینید نوشته من رو بعد از دیدنش بخونید تا جذابیت فیلم کم نشه.
اول فیلم وقتی که ناهید پرسون از فرح می پرسه که من شما رو به چه اسمی خطاب کنم، فرح می گه معمولا به من می گن “شهبانو” و ناهید پرسون تعجب می کنه. می گه من می خوام فیلمی از زندگی خصوصی شما بسازم و بهتره که صمیمانه تر باشه ولی فرح زیر بار نمی ره. کم کم که فیلم جلو می ره می بینی که هر وقت فرح می خواد از شاه صحبت کنه به نام “اعلیحضرت” خطابش می کنه و حتی یک بار هم در طول فیلم با اسم از ایشون یاد نمی کنه. تو جمع هایی حاضر می شه که به شدت معتقدن ایشون ملکه ایرانه و پسرشون شاه ایرانه. آدم هایی که در برخورد با فرح خم می شن و دستش رو می بوسن. آدم هایی که برای سالگرد شاه می رن به قاهره و بعد از 28 سال هنوز می شینن و گریه می کنن. آدم هایی که معتقدن مردم شاه رو دوست داشتن و این امریکا و انگلیس بودن که آقای خ.می.نی رو بزرگ کردن تا جایگزین شاه بشه. همه این صحنه ها عجیبه تا جایی که فرح از مرگ دخترش صحبت می کنه. می گه با اینکه این بچه من از همه بیشتر شور زندگی داشت ولی نتونست اتفاقاتی که افتاده رو تحمل کنه. هر چند من آرزو داشتم همه بچه هام تشکیل خانواده بدن و خوشبخت باشن ولی فقط رضا تونسته تو زندگی موفق باشه و اون هم همین “ولیعهدی” سرپا نگهش داشته!
به اینجا که می رسه من تازه درک می کنم که چرا بعد از 30 سال این خانوم نمی تونه قبول کنه که مثل یه آدم معمولی زندگی کنه. این آدم ها هویتشون ملکه و شاهزاده و … بوده و وقتی دیگه در دنیای واقعی این هویت رو از دست دادن، سعی می کنن به دنیای غیرواقعی پناه ببرن. در واقع به جز کوچکی از دنیای واقعی پناه ببرن و اون رو به عنوان دنیای خودش قبول کنن.برا همینه که فرح تمام تلاشش رو می کنه که با همین هویت خودش رو نشون بده چون می دونه که اگه خودش قبول کنه که دیگه ملکه نیست اونقدر تهی می شه که سرنوشتش بهتر از دخترش نیست. اون وقت تازه می فهمی که چرا فرح در مراسم ختم همسر رئیس جمهور پیشین فرانسه شرکت می کنه وقتی که به قول خودش بدون اینکه مثل روزهای گذشته براش فرق قرمزی پهن کنن.
یه جای دیگه فیلم هست که ناهید پرسون از فرح می پرسه وقتی که شاه مرد شما 41 سالتون بود، بعد از اون هیچ وقت عاشق نشدید؟ فرح می گه من به خاطر موقعیت تاریخیم هرگز به خودم اجازه ندادم که به این موضوع فکر کنم یا کس دیگه ای بخواد به این موضوع فکر کنه. بعد می گه برای من مهم نیست که مردم بگن چه زن خوبی که این همه سال boyfriend نداشته، برام مهمتر و خوشایندتره که بگن چقدر مصائب رو تحمل کرد و مقاوم بود و همچنان جلو رفت و هنوز ادامه می ده و هنوز می تونه بخنده.
هر سوال سیاسی که ازش می پرسن، هر سوالی راجع به زمان حکومت اون ها می پرسن، سعی می کنه با حکومت امروز ایران مقایسه کنه و بگه اون زمان اگرچه خوب مطلق نبود ولی از امروز بهتر بود. بعد جایی که ناهید پرسون برای فرح تعریف می کنه که چرا اون زمان مخالف شاه بوده و اینکه چقدر فقیر بودند و پدرش مریض بوده و مادرش مجبور بوده با قالی بافی خرج زندگی رو تامین کنه و اون وقتی تو تلویزیون فرح رو می دیده با بچه هاش که شادن و بازی می کنن و غصه غذای شبشون رو ندارن فکر می کنه که باید به این بی عدالتی اعتراض کنه، فرح بهش می گه تو به جای تظاهرات کردن باید یه نامه به من می نوشتی!!!
خلاصه فیلم جالبه. ببینیدش.
پ.ن.1: صحنه ای که آدم ها رو بر مقبره شاه نمایش می ده برام خیلی غریب بود. کاملا باور نکردنی. بعد با خودم فکر کردم اگه این حکومت عوض بشه، برای آدم های نسل بعدش هم عجیبه اگه ببینن که مردم می رن به مقبره آقای خم.ینی یا اینکه اون چون به مذهب گره زده شده این اتفاق براش نمی افته؟
پ.ن.2: هویت ما آدم های معمولی به چی وابسته است؟ اگه چه چیزی رو از دست بدیم دیگه زندگی برامون مفهمومی نخواهد داشت؟
اینجا جهان اول است
آنه و توماس برای بازسازی خونه ای که به تازگی خریدن، دستگاهی رو اجاره کرده بودن و امروز وقتی می خواستن، دستگاه رو پس بدن :
Thomas: There was a strange sound in last hours from the part ….
Salesman: Was it after the woman drove it?
توماس: این اواخر که داشتیم با دستگاه کار می کردیم یه صدای عجیب و غریبی می داد.
فروشنده: بعد از اینکه این خانوم با دستگاه کار کرد اینجوری شد؟
